تابم می دادی!
بر تاب های هرگزی که بازی دادیم
در پارک های خیابانی که صراط مستقیم بود و آخرش
می خورد به خانه
عروسک های بی دست و پا
و خدایی که چسبیده به تاق
کمینم را می کشید.
درد برایم
بیماری سنگریزه ای می شد روزهای بودنت
در کفش
و حالا انگار
به بند کشیده شوی
میان لنگ های مدرس
و ماشین ها
با دنده ی لج
جمجمه ات را متلاشی کنند
بی آنکه مهلت فریاد
داشته باشی...
کاش می شد
خدا را
فراموشم کنی پدر!
که من
بالا آوردم.
یک جا زرد شد وزنمان
چشم هایت قرمز و سنگین...
سنگ ساعت افتاد و شکست
تختی که برای یک نفر
آماده کرده بود خودش را...
هی پرت می شدی
و چقدر دلم می خواست طناب شوم
که میخ شدم به جات...
قرمز و سنگین
و خرده چوب های تخت یک نفره را
از وزن سنگیم
در آوردم...
بهش می گم: ( کس خول! نشیه ای...نمی فهمی؟ دستت به اون لیوان لب پر شدهه بریده. داره خون می یاد... ) باز هم یه نگاه تقریبا هیچ حالتی می کنه و میاد که بگه : ( این ظرفارو بشورم چسب زخم می زنم...) می زنم تو پرش و حرفشو قطع می کنم و می گم که : (ببند اون دهنتو! دوباره می خوای مث این تخرمه کس های شفته لب و لوچه هی نق نق کنی و بگی که بدبخت ترین و بی چاره ترین و لگد عاطفی خورده ترین آدم زمینی؟ )...
اما فلانی این جای داستان به صورت کاملا غیر مترقبه و اتفاقی کم رنگ و کم رنگ تر می شود و بی نهایت سحر آمیز محو می شود کلا از این قسمت....و من حالا یک سفارش قهوه دارم...اسپرسو تلخ تلخ...دبل شات...برای زن تقریبا سی ساله با موهای مشگی کاملا یک دست که روی شقیقه هایش انگار کمی گندم چسبانده باشند با یک احتمالا چسب مایع بی نهایت قوی وشفاف...و یک کتاب با جلد قرمز و صورتی...دامنی که انتهای جنوب شرقی اش – از پشت که نگاه کنی _درست چهار تا و نیم چین خورده و چهارده تا منجوق به چین ها دوخته شده به همراه یازده ملیله ی کامل و یک ملیله ی نصفه که احتمالا باید در سانحه ای مثل گیر کردن چین های دامن میان درب یک ماشین یا چیزی شبیه به تاکسی های عمومی شکسته باشد...
سفارش را می زنم و چون پیش بندم به خاطر سفارش قبلی _ دو هات چاکلت با طعم های مختلف و یک قهوه ی ترک شیرین _ به گه کشیده شده نمی دانم از کجا دوباره فلانی پیدایش می شود و شات قهوه را به همراه ملزماتش سر میز می گذارد و دوباره به سمت من عقب می کشد و دوباره گورش را گم می کند....
این جای داستان کمی بعد ها اتفاق می افتد....شیشه های یخ زده ی یک اتاق کوچک دانشجویی در زیر راه پله های چقر یک تولیدی پوشاک درست ساعت یک و چهل دقیقه ی بامداد شروع به بخار گرفتن می کند و اتاقی که تا چهل دقیقه ی پیش با زور یک شوفاژ کمی گرم می نمود حالا دارد آتش می شود یک پارچه از بس که سایش تن هامان شدید می شود و گایش بالا می گیرد....
فلانی یک بار هم اینجای داستان پیدایش می شود...زار زار گریه می کند و در حالی که نفس نفس می کنم و عرق... به من نگاه می کند و از آدم ها حالش به هم می خورد...آدم هایی که عوض شدند...آدم های پوچ فراموش کار...عارفان و عاشق مسلکانی بی مایه ....مردهای بی خایه...دختران گشنه ی هرزه...و فلانی های شکست خورده ی ساده انگار لگد عاطفی خورده ترین...
فلانی دیگر قرار نیست نه در این داستان و نه در هیچ کجای زمین پیدایش شود...و دیگر نمی توانم تحقیرش کنم....و دیگر قرار نیست لیوان ها دست هایش را پاره کنند....
من از حیضی ترین تخم مادران روی زمین با حفظ سمت همین حالا و در حضور هفتاد میلیون حرام زاده ی کون نشور و با حفظ مجدد تمام و کمال سمت اعلام می کنم دیگر برایت نمی خواهم به نوشتن...نمی خواهم به فکر کردن...به گفتن و به هر چیز دیگری که تا به حال مسرانه پا گیرش بوده ام...
این شاید به قطع یقین آن چیزی است که می خواسته ای و هیچ وقت جراتش را نداشته ای به گفتن...به خواستن...به فکر کردن...زبان آوردن و به هر چیز دیگری که تا به حال مسرانه پا گیرش نبوده ای....
زندگی ما یک مشت تخم حیضان بی سرپناه ولگرد و آواره های بی چاره ای که برای گذران زندگی کیری مان رو می زنیم به این و آن هرزه تر از خودمان به مراتب سخت تر از آن است که بتوانی به تصور کردنش...که بتوانی درکش کنی. برای چون تویی که مادرت همیشه دروغ گفته راجب پدرت و آن کسی که باردارش کرد خدای بی همتا بود به معجزه ی خرمایی که از درخت برای مادرت فرستاد و همگان می دانند که تو تعبیه شده بودی درگوشت آن خرما و برای این حرف هایم استناد می کنم به آیات شریفه ای که در باب لب هایت انزال زودرس شده اند...حتی قبل از بعثت حضرت خاتم علیه الرحمه....
...و همانا که برای وضع حمل دیوار اتاق خانه تان شکافته و مادرت مدت ها بین دیوار بوده و پدرت چه گریه ها که نمی کرد از فقدانش تا یک هفته که دوباره دیوار باز شد از هم و مادرت در حالی که گویی قرص ماه کاملی در دست داشته پا به اتاق می گذارد و بیچاره پدرت که تا چند سال و چند ماه و چندین شبانه روز سر گیجه ی حاد گرفته بود و می ترسید که نزدیک مادرت شود...شاید از عذاب الهی که مبادا خدای نا کرده خالق دادار انگار کند که پدر به حوریه ای بهشتی همچون مادرت چشم دارد...
با همه ی این حرف ها و حدیث ها و اسطوره های دینی مقدس که لعنت خدا و انبیای الهی به انضمام صد و بیست و چهار هزار نفر نایب بر حق ولایت بر کسانی که انکار می کنند ... من از حیضی ترین تخم مادران روی زمین با حفظ سمت همین حالا اعلام می کنم
دیگر برایت نمی خواهم به نوشتن...فکر کردن...به گفتن...و به هر چیز دیگری که تا به حال پا گیر پای خسته ام بوده است....
از انتهای همین شهر تا هر کجا که بتوانم هر شب که از کار بر می گردم فریادت می کنم و آیت الله مدرس بزرگ شاهد اشک هایی است که از چشم هایم تا پشت سرم کشیده می شود و چه دیوانه وار رانندگی می کنم شب ها را...گویی محض رضای خدا هم که شده تصادفی نمی شود تا با خیال راحت چند ماهی را حداقل در کما باشم اگر نمی میرم....
روزی یک پارچ قهوه ی تلخ خوردن...ضربان ممتد قلبی که با هر پک سیگار بالا و بالاتر می رود...شب ها را به زور قرص خوابیدن...خماری ممتد و بدن دردی که از نکشیدن مواد تخدیر کننده گرفته ام و... و... همه نشانی بر این است که دیگر عمر چندانی نخواهم کرد اما باز همین هم زیاد است...
این روزها فقط برای گذراندن هم که شده زیادند و نمی شود انکار کرد که حالم از زندگی بی تو یا با تو یا با هر کس دیگر و حتی حالم از زندگی با خودم به هم می خورد...حالم از خودم به هم می خورد که حرام زادگی هایم را... ضعف جسمیم را...ضربان بالای قلبم را...لاغریم را...زردی صورتم را...لرزش دست هایم را...لکنت زبانم را...سختی الفاظ جملاتم را...یا این که آنقدر برای حرف زدن ها سختی کشیدن هایم را به رویم آوردی...حالم از خودم به هم می خورد...
حرف که نمی زدم کلا...نوشته بودم برایت که بدانی من را...که گاهی تورقم کنی...که گاهی آه بکشی خستگی هایم را...که بفهمی چقدر نگه داشتنت می تواند گران باشد برای چون منی که در دگماتیسم پدر حرام زاده ام خون حیض استفراغ می کنم آنقدر که سختم است...
نوشته بودم برایت که اگر می توانی کاری کنی برایم...که هر شب درگیر نشوم با خودم و حسرت نخورم به آنکه به من فهماند عروس آرزوهایم باکره نیست...تصورت در بستری از خون و عرق چقدر دردم می دهد...چقدر دردم می دهی وقتی که زندگی ات را بر پایه ی پیش آمدن گذاشته ای و اصولا همه چیز برایت پیش می آید صرفا...از پاره شدن حریم هایمان گرفته تا یک تماس خشک و خالی گرفتن با منی که برای تو می نویسم فقط...تا دوست داشتن باز هم کسی مثل من که مطمینم باز هم برایت پیش آمده صرفا...
این گونه می شود که آدم نمی تواند ببخشد خودش را که چه احمقانه فریب می خورد با خیرگی چشم ها و مداد سیاهی که خاطره اش می کنند روی کاغذی کاهی...کنار پنجره ای در کافه های چهار راه ولی عصر و حقیقتا لعنت به آن شب ها و آن کسی که صرفا سیگار می کشید و کارش را می کرد و در عین حال خبر نداشت که چقدر حماقت ظاهریش می تواند دور از دسترس و جذاب جلوه اش دهد برای کسی که کنار پنجره چایش را می خورد و دست نیافتنی ها را دوست دارد کلا...هرچه که باشد...و پیش آمدن تنها برایش بهانه ایست...حقیقتا لعنت به تمام کافه ها... چهار راه ولی عصرها...اصلا لعنت به خدا و تمام انبیای الهی و حتی لعنت به ولی عصری که بی اذن و اراده اش نه برگ از درخت می افتد و نه کافه ای ساخته می شود و نه مدادی و نه کاغذی کاهی و نه خاطره ای....
وقتی آدم حرف نمی تواند بزند انگار که جرم ثقیلی راه نفسش را می بندد و کسی که دوست دارد حرف های آدم را بشنود جرم بزرگی است در حقش این که ساکت باشی کلا...به همین خاطر آدم تصمیم می گیرد بنویسد حرف هایش را فقط برای یک خواننده و از بد روزگار آن یک خواننده هم جا می زند وقتی که می خواند درونت را...بر عکس انتظاری که ازش می رود...
درک کردن تنها چیزی است که تمام آدم ها ادعایش را دارند از جمله منی که این روزها فقط می نویسم و وقت هایی که دست از نوشتن می کشم به فکر کردن...سیگار کشیدن و یا چرت زدن می گذرد...
باید حقیقت ها را پذیرفت...به هر قیمتی که شده باید پذیرفت که نباید زندگی را روی کسی ساخت و یا روی کسی حساب کرد و باید پذیرفت که بهترین راهِ فراموش کردن اعتیاد است...به بنگ و افیون...به مواد تخدیر کننده ای که توانی برای فکر کردن نمی گذارد برایت و تو را تبدیل می کند به آنچه آرزویش را داری...یک جنازه ی متحرک...با عمر مفید نهایتا چهل سال...آن وقت دلیلی برای خوشحالی هست...می توانی همه ی عمرت را روی یک کاغذ نقاشی کنی....چهل خط ایستاده ی کوچک درست مثل خودم و آن وقت می بینی که بیست و دو تایشان خط خورده و تنها هجده تا برایت باقی مانده است...من نصف بیشتر من هایم را خط زده ام و به راحتی می توانم بگویم دیگر خودی برایم نمانده است...
این حرف ها شاید آزارت می دهند...مهم نیست...گاهی پیش می آید...من هم مثل تو دلم به حال تمام معتاد های شهر همیشه سوخته و باز هم می سوزد...من هم نگران همه ی شان بوده ام یک روز...اما مهم نیست...آدم ها می توانند انتخاب کنند مسیر زندگی شان را...
و بهای انتخاب ها باید تا قران آخر پرداخت شود...
آنچه که آزارم می دهد این است که در تمام این چند سال بهای انتخاب دیگران را پرداخت کرده ام...بهای انتخاب کسی مثل تو را که آزادی هر چه دلت خواست انجام دهی...بهای انتخاب کسی که از اندامم خوشش می آید و در حالی که لب هایش را گاز می گیرد برایآنکه تحریکم کند ادعا می کند که می تواند یک جا آلت تناسلیم را در دهانش جا دهد...بهای انتخاب کسی که اولین بار با او مرد شدم درحالی که نفهمیدم چه شد کلا...و آن شب حالا تمام شده و آن زن دیگر نیست...و آن خانه با همان اتاق زمستان زده و شیشه های بخار گرفته اش حالا واگذار شده و باز هم آن زن...آن زن مطمینا دیگر به من فکر نمی کند اما من هنوز درگیرم با خودم و قلبم تیر می کشد از این که احساس می کنم مورد تجاوز بوده ام...
عادت کردن به هیچ چیز لذت بخش نیست...لذتی که از بنگ و افیون می برم صرفا به این دلیل است که آرامم می کند...کاری که تو به مراتب بهتر انجامش می دادی و من چه خوشحال بودم روزهای بودنت...کم کم عادت می کنم به نبودنت و به این که گرمای تنت را با گرمای سیگار به سیگار کشیدنم عوض کرده ای...
با هیبتی مردانه
و چهار شانه ی کشیده
که هر شب
به هر کدام که دلت خواست
لم بدهی
با چهل ستون بلند
به جای پاهایم...
تو
حتی
معتقدی
که در تمام جنگ های تاریخ
زخم های بسیار
خورده ام...
و من
انکار نمی کنم
حرف هایت را...
نگاه می کنمت
که کودکانه
رام شده ای
روی سینه ام
و در گوش هایت
می خوانم :
(( بخواب عزیزکم...!
سال هاست
تمام جنگ های دنیا
تمام شدند...!))کفش های پاشنه بلند.
قرمز.
دامن چین دار...
چقدر پذیرنده شدی
راه که می رود زیرمان.
- یک شاخه جارو چسبیده به موهات.
بردار!
زیرمان چندان هم سفت نبود
آن شبیه شبی که با هم بودیم.
- گفتم بردار!
- بردار!
دیگر به درد من نمی خوری!
کلاغ ها را که نمی ترسانی هیچ!
حتی نمی توانی
یک شاخه جارو
از موهات کم کنی...
که یک صبح
با دامن چین دار گل دار ترجیحا بی مارک
با جوراب های پاریزین
یکی از خیابان ها را
قدم بزنی....
قول داده ام که یک صبح
سگ هایت را که بردی برای قدم زدن و روزنامه خریدن
دزدکی نگاهت کنند
آه...!
محبوب جنگ های باستانی نو اندیش من!
با پاهایی که از چین آمدند
خیابان را می لنگی
و میدان ها
مجسمه ی رنگ پریده ات را
چرخ می کنند...
نشسته گوشه ای سیاه
سیاه پوشیده
و ریش های بلندش
به سیاهی می زند...
در قاب دوم زنی است
مو هایش را بسته
در بیابانی سیاه.
انگار که حاضر است برای یک سقف
تمام عمر دویده باشد...
در قاب سوم
مردی که که در قاب اول بود
دیگر ریش هایش دیده نمی شود
دیگر به سیاهی نمی زند
نمی نویسد
و ما او را در کنار زن قاب قبل
خوش حال می بینیم...
در قاب آخر
می فهمیم که سیاهی مرد
از کمبود نور نیست.
چون در حال نوشتن است...
این ها تصاویری است
که شاید
شاید یک روز
شعرشان کنم...
و در
تنها گیر رفتن می شود.
برای گذشتن از تو باید
بی صدا ترین درها را
بی صدا ترین پای زمین را
بی صدا ترین ها را داشت.
می دانم
از همین پنجره
تا هر کجای شهر که بروم
نگاه می کنی
تا هر کجا که باشم صدا.
صدایت در نمی آید کلا
شب هایی که می ماسد
چیزی از تنم
به ماسیدگی
موهای تا کمرت
به ماسیدگی ملافه های تخت
به ماسیدگی حنجره ی دود گرفته ام
عادت کرده ای.
سیگار به سیگار روسن کردنم را
وقتی که پیشتم
فراموش می کنم
که چیزی جز بوی تنت
بو نکند در اتاق.
وقتی که پیشتم
پرواز را فراموش می کنم
تا خاک خورده ی تو باشم
تا از بالا که نگاه می کنی
من
خلاصه ی اسارت شوم.
حرفم نمی آید
که لمست می کنم.
لمست می کنم که حرف بزنم
لمست می کنم
که حرف نزنی
لمست می کنم
که لمس کرده باشمت
که از یاد نبرمت.
امروز که شعر می شوی برای من
فراموشت نمی کنم
هر چند دور باشی
باز هم چیزی از تو
پیش من جا مانده
که کافی است
برای روز را شب کردن
و شب را
کلافه و سر در گم
بو کشیدن تا صبح...انکارت نمی کنم
که برادر بوده ایم.
از دست های سرد تو
یخ زدگی کوچه های شهر
تا عرق کردگی پیرهن های تابستان
فاصله ایست
که نه من انداختمش
نه تو
و نه هیچ کس دیگر.
ببین برادر!
من
و تو
بی آنکه پدرمان
و مادرمان
یکی بوده باشند
شبیه ترین های خلقتیم.
من هم مثل تو تا خرخره
در لجنم
و بالا می زنم
با یک رول گرس.
ببین برادر
تابستان نزدیک است.
دست های نوشتنم
عرق کرده اند
و من
عرق کردگی آغوش تو را
می طلبم.برایت دلیل می آورم
که ما
شبیه ترین های خلقتیم
بی آنکه هیچ کس
درکمان کرده باشد.
ایستاده ای
و برایت انکار می کنم
هرچه بوده در این دنیای کوفتی را
و تو
موهایت را
به نشانه ی تایید
تراشیده ای از قبل.
به احترام پاهای ورآماسیده ات
جایم را به تو می دهم
که نگویی حرمت نمی شناخت.
از همین حالا
که می نشینی
تمام خاک گرفتگی کوله ات را
می تکانم.
کلاه گلوله گلوله شده
به درد بچه های شهر می خورد
و از همین امشب
خدا را شکر می کنیم
که دیگر
درگیر هیچ جبهه ای
نخواهیم شد...
با همان زیتون های ماسیده به مو
بر بلندای غربی ترین شهر زمین
ودست هایت
کشیده می دوند
گرگم به هوای بادبادک کوکی را.
ایستاده ای شاید
در ایستگاهی که نه خط قرمز دارد
نه زرد.
-اماعزیز من! خودکشی برگ سبز می خواهد-
رو در روی زندگی
آب دهانت را تف می کنی
یک جا...
یک دفعه...
به صورتم.
حالا برگ آخر
همه چیز را تمام می کند.
این بار هم
دستم را نخواندی.
سبز بود
و تو
باز
قهرمان بازی شدی...پرسیدنت نگیرد.
می ترسم
مشکوک شوی
به مردانگی کسی
که چشم هایش
دودو می زند
تا دو صبح.
این روزها
کودکی شدم
چشم خیره
پیچیده در تعفن خشک سیگار
با دود گرفتگی ذهنی
که خشک می شود.
خوب می دانم
زودتر از همه
خواهم مرد...
آنقدر که قفل کرده ام
روی چراغ هایی
که چشمک می زنند
می ترسم
هیچ وقت
سبز نمی شوند.
من هم مثل تو بیزارم
از گاه
بی گاه
از هر از گاه زندگی ام.
می دانی؟
این حرف ها برای ما
نه نان می شود
نه از وقتی که پدر برنگشت
آب...
ما
شبیه ترین های خلقتیم
بی هیچ تفاهم
در تعفن گنگ روزمرگی.
نه سردم می کنند
نه شاد.
آه.....فلانی!
آب شدم.
آب...
با بوی ماسه ی سواحل جنوب
که موهای خرمایی ات را
نمک گیر می کند
چشم هایت
دلم را...
کوچک شدی
آنقدر که جا کنی من کوچک را
در انحنای بازوها
و گودی شکم گاه.
پس جا شدم
به احترام خونی که در رحمت
بوی کودکی ام را می داد
به احترام دست هایی
که ماهی می گرفت
از جنوبی ترین مرداب تنم
چشم هایی
که خواب نداشت
دل وا پسی ام را...
همین حالا
تا به تو برسم
موهایم
همرنگ تنت شده
آن وقت که بغل بگیرمت
کامل می شود
این شعر
با لهجه ی جنوبی تو
که می گویی: سلام...
یک صندلی فاصله
دور ترم فقط.
دور افتاده ایم
آنقدر که
وسوسه می کنیم
با لباس های سبزی
که از درخت
کوک میزنی
با موهای شفته ای
که باد
هیچ تکانشان نمی دهد
با صورت یخ زده ای
که نه سرخاب می زنی
نه سفیداب...
تاب موژه هایت را ندارم
وقتی پلک می زنی و
می گردانی کاسه ی سرم را...
چشم بسته سراغم بیا.
زیر این یک صندلی فاصله را بکش
می خواهم از دنیا
آویزانم کنی...
که آب و جارو می کنم
موهای خاک گرفته ام را
تیغ می کشم
رگ های تنم را
برایم بخوان
چیزی که خوابم کند.
من در تکامل تکرارم
تکامل فرسایش
و فردا انتظار بیهوده ایست
که تقدیم تو باد...
فرقی نمی کنی
چه فرق به چپ بخوابانی
چه به راست
وقتی که مزرعه را
می دوی و سنگ می زنی
به کلاغ های شانه ام....
من هم همان می شوم
که می ترسید
چشم هایش را
در آورند.
انگار که فیلم را آهسته کرده باشند
سقوط می کنی
از طبقه ی بیست و چهارم.
------------
خسته می شوم
از اینجا ماندن
با مداد هایی که هیچ کدام
همرنگ چشم هایت نمی شوند
------------
من
بیست و چهار طبقه فرصت دارم.
به زمین که برسی
این شعر
کامل می شود.
آنقدر که با دگمه های تو باز شود
و حرف های نزده ام
آخرش را...
سه نقطه نمی گذارم
درد می کند گلویم
از بس که حرف های نزده ام را
با دود سیگار و چای های دم نکشیده
قورت داده ام.
صدایم درست شده
مثل خروس های بی محل.
می بینی؟
تمام پنجره ها را
درها را
چشم های ولق زده
و گردنم را
می بندم.
چقدر دنیا از این بالا کوچک است.
دگمه هایت را باز کن
میخواهم
کمی
نفس بکشم...
زندگی کرده ام.
با چشم هایی که میدیدند
با پاهایی که میرفتند
و با دست هایی که گاه
دست های تو را...
فردا بلندم میکنند.
دستهای کسی که تا دیروز
کمر کش بدنم را
به جغرافیای کویری سینه هایش...
بلندم میکنی
کویر میشوی
و های دهانت این بار
گرمم نمیکند.
همین فردا جنازه میشوم
و روی دست های تو
بالا ...
پایین...
بالا...
دیگر هیچ وقت
پایین...
نمی پرم.......
نگاه کودکانه ات
با گناه اندام زنانه
داغم می کند
وقتی که باد
از کشاکش کشاله و
گودی کمرگاه تو
تمام مزرعه را
آواز می کند!
مشتی گل ماند و گچ
که بچه های نارس آینده مان
تمام کوچه های شهر را
خط لیله بکشند.
از تمام خانه ی ما
برادری ماند
بی پا
با یک دست
که برای کمک
از زیر آوار دراز کند.
از تمام خانه ی
فقط تو ماندی
که دشمن پشت خاکریز
با تو عروسک بازی میکرد
و تو به عروسکی فکر میکردی
که در شکمت
گوشهایش را از ترس میگرفت
و بوی تن من و تو را میداد...
آهنگ های عاشقانه را شنید.
میان پایکوبی دخترانی
که پله ها را
ضرب میگرفتند.
دست های یخ زده اش را پوشاند
و رفت.
کافه تعطیل شد
و سیگارهای سوخته را
پس مانده های غذا را
با چند فال حافظ
در سطل زباله ریختند...
خوب میدانست
تکه نانی میتواند
عاشقش کند.
ان وقت
ارام ارام
در کوچه ها گم شد.
سگ ولگرد
نمیدانست
به سایه ها نمیتوان
دل بست...
بیهوده امید بسته ای ای شاعر این ها همه بازی اند و تو میبازی
که ناموس های ما را...
ای ناقوس خدانشناس!
مسجد خدا نشناس!
امام زاده ی جاده های کج و کوله ی چالوس....!
گاهی فکر میکنم
به تسبیح دانه دانه ای
که روی شکم های گنده
سرگیجه میگیرد.
گاهی به سربندهای سرخ و سفید دیروز
که پاپیچ امروزمان اند
و گاه.... .
دینی که شما اوردید
نان شب نشد
و ما
کودکان جنگ زده ای شدیم
که لعنت میکنند
ناقوس ها را
بلند گو ها را
مسجد ها را.... .
و خدایی که دست کم
چند گوش کم دارد.